لينك ثابت
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 19:23 توسط ناصر ظهوري
|

به یاد اون روز های آفتابی
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 8:45 توسط ناصر ظهوري
|

تازه به آرشیوت رفته بودم اینو دیدم
سوگند چشم
من چه نويسم كه در دلت بنشيند
من چه سرايم كه در تو همهمه ريزد
برگ دريغي ز شاخ فكر تو افتد
چشمهي مهري ز سنگ چشم تو خيزد؟
آن همه كم بود، شعر و شور و كنايه؟
با رگ سرد تو اين ترانه چه گويد؟
شخم زند خاك سينه را تپش دل
جز گل يادت در اين عقيم نرويد
از من، هر كوره راه وسوسه بگسست
جانب شهر تواش روانه نمودم
هر روز از خويشتن بريدم پيوند
هر شب در كوچههاي ياد تو بودم
خانهام از خندهي غريبه خموش است
خاطرم آزرده از نوازش ياران
نام تو غلطد درون خونم كافي است
از پس اين در، چه ضرب پنجه، چه باران
با همه مهتابها، كه پاي تو را شست
با همه خورشيدها، كه چشم مرا سوخت
چون گل تصوير سر به راه تو ماندم
هر تپشم حسرت پيام تو اندوخت
گفتم شايد شبي تو، چون همه شب، من
چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد
پنجره بر باد سرد شب بگشايي
ماه به رخسار وهمناك تو تابد
گفتم شايد شبي، ز خشمي زيبا
پاره كني پردهي شمايل پرهيز
گيسو افشان كني به صفحهي دفتر
كاغذ بيجان كني به نامه گل انگيز
شايد تنها منم به ياد تو خرسند
شعرم شايد نه غم دهد نه ملامت
نامم چون ميوهاي، فراموش از چشم
خشك شده لاي شاخسار خيالت
شايد، اما گمان بد نكنم هيچ
آن همه افسانههاي مهر، هوا نيست
چشم تو سوگندش ار دروغ درآيد
يك سخن راست در زمين خدا نيست
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 19:59 توسط ناصر ظهوري
|
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:2 توسط ناصر ظهوري
|
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:48 توسط ناصر ظهوري
|
عمیق ترین غم زندگی
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم زندگي برايش اشک بريزي . عميق ترين درددر زندگي مردن نيست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست.
نوشته شده توسط محمد شفيعي

لينك ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 12:6 توسط ناصر ظهوري
|
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 11:33 توسط ناصر ظهوري
|
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 11:59 توسط ناصر ظهوري
|
استاد مي گويد:
- دوست عزيزم ، بايد چيزي را برايت بگويم ، شايد نداني . فکر کردم چه طور از بار تلخ اين خبر بکاهم - چه طور آب و رنگ بهتري به آن بدهم ، وعده بهشت و وعده ديدار با حق را به آن بيفزايم ، توضيح هاي رازآميز برايش بيابم - اما حاصلي نداشت.
نفس عميقي بکش و خودت را آماده کن . بايد بي پرده صحبت کنم و به تو اطمينان مي دهم به آن چه مي گويم ، کاملا مطمئنم . اين يک پيش گويي خطاناپذير است ، هيچ ترديدي در مورد آن وجود ندارد.
پيشگويي چنين است : تو خواهي مرد.
شايد فردا ، يا پنجاه سال ديگر ، اما - دير يا زود - خواهي مرد. حتي اگر دلت نخواهد . حتي اگر برنامه ديگري داشته باشي.
پس به آن چه امروز ميخواهي انجام بدهي ، بينديش . و به آن چه فردا ميخواهي انجام بدهي . و به آن چه در ادامه زندگيات ميخواهي بکني ...
نوشته شده توسط محمد شفیعی
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 9:20 توسط ناصر ظهوري
|
با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما
ای دوست!
ديگر غريبه شديم
تا سال ديگر، آنقدر خواهيم شکست که همديگر را نشناسيم
اما چه غم که هر انسان خوبی بوی ترا می دهد.
اما:
من دلم مي خواهد....
من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفاي من گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانهء ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
نوشته شده توسط محمد شفیع یکی از بچه های خوب کاروان
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 9:6 توسط ناصر ظهوري
|